A letter from Mar 20, 2025

Time Travelled — 12 months

Peaceful right?

سلام، نمی‌دانم من و تو چطور قرار است زندگی کنیم. نمی‌دانم ده یا بیست سال بعدمان چطور خواهد بود. نمی‌دانم تغییر بزرگی که در زندگی‌ام خواستارم کی رخ خواهد داد. نمی‌دانم سال‌های بعد پشیمان خواهم شد یا نه. من پر هستم از ندانستن‌ها و می‌ترسم اگر قدرت این را داشتم که آینده را ببینم… فقط ناامیدتر شوم. امروز اول حمل سال ۱۴۰۴ است. ماه رمضان است و قرار است شب آشک بخوریم. فرید کنارم خوابیده و خانه آرام است. همه گرسنه منتظر اذان هستند. من هم گرسنه‌ام؛ گرسنه‌ی نبودن. می‌دانی که من و تو از کودکی شبانه آرزوی مرگ می‌کردیم. حالا هم همان است. فقط آرزویم را بر زبان نمی‌آورم اما صادقانه شوقی برای زندگی ندارم. می‌خواهم همه چیز را ترک کنم. شبی در خواب، ساعتی در تنهایی، روزی در یک تصادف، ثانیه‌ای در یک سقوط. مرگی ناگهانی و بدون زجر طولانی. اما جرات ندارم که خودم آن را رقم بزنم. امیدوارم خدا صلاحم را در رفتن ببیند. خسته‌ام از محدود بودن در یک اتاق بی‌پنجره و بی‌نور، در خانه‌ای میان کوچه‌ای خلوت، در شهرکی خارج از شهر، در کشوری که هیچ کجای قلبم جای ندارد، و زبانی که نمی‌دانمش. خسته‌ام از هر آنچه این سه سال و هفت ماه و پنج روز انجام می‌دادم. از دیوارهای اطرافم رنج می‌برم. از کارهایی که روزانه مجبور به انجام شان هستم و خوب در انجام شان نه. از خیال پردازی در باره‌ی یک آینده‌ی خوب خسته‌ام. قدرت تخیلم کم کم مانند همین دیوار‌های چرکین، کدر شده است و کاموای خیالم از بافتن پتویی با نقش یک آینده‌ی خوب، که بتواند شبانه به خوابم ببرد، عاجز. خلقم هر روز تنگ‌تر می‌شود و روزنه‌ی امیدم لاغرتر. حالات صورتم رفته رفته یخ می‌زند و میلم به زندگی می‌افسرد. برای چندمین بار باید بگویم که خسته‌ام. خیلی خسته. کفش‌های آبی جدیدم یک سال است که درون جعبه کهنه می‌شوند. جایی برای رفتن نداشته و ندارم. حس می‌کنم آرزوهایم نیز مانند همان جفت کفش آبی درون جعبه‌ی قلبم کهنه می‌شوند تا زمانی که دیگر اندازه‌ی پایم نباشند. تا زمانی که دیگر اندازه‌ی سنم نباشند. و بعد من سی ساله می‌شوم و احتمالا ازدواج می‌کنم و کفش‌های آبی‌ام را به دخترم می‌دهم و فقط آرزو می‌کنم تا او درون جعبه کهنه‌ی شان نکند. سناریوی غریبی‌ست که واقعی شدنش را، برخلاف میلم، تصور می‌توانم. با این همه حس عقب ماندگی و جا افتادگی و خستگی و بی‌میلی و تنبلی و سرگردانی، اشتباه است اگر برای تو آرزوی زندگی خوبی کنم؟ چون خود من هیچ تلاشی برای زندگی مورد نظر نمی‌کنم. چرا باید توقعی داشته باشم؟ با این همه.. سال نوت مبارک. امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی. اول حمل ۱۴۰۴، ساعت سه و پنج بعد از ظهر، بهاره.

Load more comments

Sign in to FutureMe

or use your email address

Don't know your password? Sign in with an email link instead.

By signing in to FutureMe you agree to the Terms of use.

Create an account

or use your email address

You will receive a confirmation email

By signing in to FutureMe you agree to the Terms of use.

Share this FutureMe letter

Copy the link to your clipboard:

Or share directly via social media:

Why is this inappropriate?