A letter from Apr 26th, 2021

Time Travelled — about 5 years

Peaceful right?

Dear FutureMe,سلام.چطوری سلطان امیر؟میدونی من کیَم؟امیرحسین پنج سال پیش،امیرحسین ۲۱ ساله.حال الانت بعد ۵ سال چطوره؟ مهاجرت کردی؟پولدار شدی؟با اون تیمی که میخواستی قرار داد بستی؟ازدواج کردی؟دست خانوادت تونستی بگیری؟ از زندگیت راضی هستی؟ ولی می خوام قبل از هر چیزی امیر حسین،ازت بابت هرچیزی که بعد از ۵ سال داریو نداری و به هر جایی که رسیدی و نرسیدی و تشکر می کنم. می خوام اینو بدونی با وجود چیزهایی که هنوز نداریشون بازم دوست دارم.ولی ببین ناامید نشو،هرچی که داری دمت گرم ازت می خوام هر چیزی هم که نداری دوباره واسش تلاش.کنی اینو فقط من میدونم و خدا که با وجود این سن کم چقدر تو زندگیت تا الان که من دارم این نامه رو مینویسم سختی کشیدی.پس با وجود این همه تلاش این حق توئه که به هرچیزی که دوست داری برسی. بگذریم می خوام قبل از هر چیزی از وضعیت الان واست بگم،از شرایط خودم و جایی که الان هستم،پس گوش کن که خیلی باهم کار داریم.راستی حاجی هنوز وضعیت زندگی گنگ هست؟والا الان که هی راه میری و میگی:رنگ رو رنگ گنگ واقعی تو کار هدف.البته این جمله واسه آهنگ امیر تتلو آهنگ(میخوام) هستش. آخه میدونی الان خیلی تتلو گوش می کنی،البته بقیه آهنگ ها هم هستند ولی تو بیشتر واسه تمرینات آهنگ های تتلو رو گوش می کنی،راستی گفتم تمرین،وضعیت فوتبال چطور شده؟وضعیت بدنت؟اگه بخوای از الانم واست بگم که باید بگم،فعلاً با هیچ تیمی تمرین می‌کنم،چون تمرین های تیم تموم شده البته من که حدود ۲ ماه پیش مشمول سربازی شدم یعنی،از دو ماه پیش تا حالا دیگه تمرین با تیم نمی کنم.اما ببین... تو این مدت تو خونه نشستم و تمرین انفرادی هام رو رفتم،تقریباً هر روز تمرین شخصی کردم،یا رفتن بدنسازی وزنه زدم،یا خودم‌تنها رفتم چمن دویدم و هوازی انجام دادم،خلاصه همینطوری دست رو دست نداشتم یعنی میدونی؟!الان من پسر نیستم که تو خونه بخوام بشینم و هیچ کاری نکنم، ولی خوب در حال حاضر که دارم این نامه را می نویسم یکم شرایط سخت‌تر شده آخه الان روزه ۱۲ ماه رمضون هستش من همه روزامو گرفتم و خب میدونی که روزه گرفتن پدر آدمو در میاره!!!ولی خب بازم با این حال بیکارن نمیشینم و شب ها بعد از افطار میرم پایین خونه مامان جون،وزن میزنم.با دمبل و وزنه هایی که پارسال با اومدن کرونا خریدیم.عه گفتم کرونا،حاجی حدود یک سال هست این کرونای لعنتی اومده و داره اذیتمون میکنه.البته میگن واکسنش ساخته شده ولی خوب حالا حالاها مونده تا به ما بزنن،چون که فعلاً واکسن خارجیش ساخته شده و ایران هم که با همه جهان قهره!!!!فکر نکنم واکسن خارجی به این زودیا به دستمون برسه،البته میگن واکسن ایرانیش هم در حال ساخته ولی خوب اونم خدا میدونی کی برسه به دستمون. خلاصه کرونا وضعیت خوبی واسمون نساخته،بدنسازی ها همه بستن،مغازه ها بستن،کلاً همه شهر ساعت ۸ شب به بعد تعطیل میشه،همش هم به خاطر کرونا است.یعنی باید بسته باشند وگرنه پلمپ میشم. راااااستی من هم خودم یکبار کرونا گرفتم از بابا گرفتم بابا از تو بانک کرونا گرفت منو مامانو ریحانه را مریض کرد،که حال من و بابا و مامان خیلی بد شد،ببین...یه بدن دردی گرفتم که تا حالا تو عمرم ندیده بودم،انقدر بدنم درد میکرد که می‌خواستم زمین و گاز بگیرم، که خب خداروشکر اون هم گذشت و ما هممون خوب شدیم و فعلاً دیگر نگرفتیم.حالا ول کن این حرفا رو بذار بیشتر از حال و هوای این روزهام بگم واست،خب همونطور که گفتم الان روز دوازدهم ماه رمضان هست و روزه ها تاثیر زیادی روی روتین زندگیم گذاشته،مثلاً شب حدودا ساعت ۲ میخوابمو صبح بعد سحر هم میخوابم تا ساعت ۱۲ ظهر،بعدش بیدار میشم و میشینم جلوی پلی استیشن،حدود۳،۲ ساعت بازی می کنم و بعدش یکم حوله میرم تا ساعت ۵ بشه،ساعت ۵ هم میرم فیزیوتراپی،آخه من پای راستم دقیقاً یک روز قبل ماه رمضان پیچید و من باید برم فیزیو حاجی اینجا پرررره دختره اصلا یه وضعی،کاری نداریم. بعدش یکم با ماشین تو شهر میچرخم تا ساعت ۷ میرسم خونه و افطارو میزنم،بعدش میشینم پا تلویزیون و یکی دو ساعت هم فیلم میبینم و دیگه میرم پایین واسه تمرین. البته فقط تمرین بالاتنه انجام میدم به خاطر مچ پام.این از وضعیت فعلی زندگیم.اما بزار از اهداف آرزوهام بگم دیگه... اول از همه بگم که خدایی خیلی هیجان دارم ببینم ۵ سال دیگه کجا هستم؟!!چه قدر به اهدافم رسیدم؟!چقدر به آرزوها نزدیک شدم؟!ولی امیدوارم به بزرگ‌ترین هدف فعلی که تو ذهنم دارم و روز و شب ذهنمو درگیر کرده رسیده باشم.اصلاً این که تصمیم گرفتم درسمو کنار بزارم و زود برم سربازی هم به خاطر رسیدن به همین حرف بود،و این چیزی نیست ،جز مهاجرت. الان فعلاً بزرگترین هدفم فقط مهاجرته البته مهاجرت با هدف،نه همین‌طور شکمی.والا از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهون؟! تقریباً هر شب یک ساعت تو ذهنم تصویر سازی میکنم که مهاجرت کردم به آلمان و بایه تیم خوب قرارداد بستم. و از لحاظ مالی کاملاً تامین هستم.یک ماشین خوب با یه خونه بزرگ و خوشگل خریدم.یه زن خوشگل و خوب هم گرفتم،و زندگی آروم و زیبایی دارم،چند وقت یه بار هم مامان بابا خواهرا و برادرم میان آلمان بهم سر میزنن،دسته یکی دو تا شون هم خداراشکر همین آلمان بند شده و اون ها هم زندگی خوبی برای خودشان در آلمان ساختن.اینا رو همش تو ذهنم شب ها و قبل از خواب میکشم.تا ببینم الان که داری این نامه رو میخونی به چقدر از این  اهداف رسیدی. برای مهاجرت زبان آلمانی رو حدود یک سال پیش شروع کرد به خوندن،ولی خوب چند وقت بعدش ولش کردم،ولی تا سطح a1.2خوندم.راستش واسم همینم سخت بود،ولی بالاخره خوندمش. رااااااستی الان چندتا دوست و رفیق داری؟ اصلاً رفیق شیش و پایه ایی داری؟ یا همه وقت تو با خانواده میگذرونی؟ آخه الان که دارم مینویسم بیشتر وقتم رو با خانواده میگذرونم.یعنی همه مناسبت ها را با خانواده هستم و و با آنها است که میگذرونم.البته دوتا رفیق دارم  ولی خیلی توی دست و پای هم دیگه نیستیم.بزار ازشون بگم ببینم اونا ۵ سال دیگه چی میشن؟!!!! اولیشون رضا نوروزی،حاجی این پسر فقط دنبال پول درآوردن و دوست دختر پیدا کردن هستش.البته من هم باهاش چند باری رفتم دختر بازی،ولی اون دیگه ول نمیکنه. البته بچه خوب و معرفتی هست ولی این اخلاقش به نظر من یکم دیگه زیادی چندشه،ولی خب میگم خیلی پسر کاریه همش دنبال اینکه سرمایه گذاری کنه و پول در بیاره،تقریبا هفته ایی یه بار میبینمش و باهاش وقت میگذرونم.دومی علیرضا قادری،الان که دارم این نامه را می نویسم،اسمش که اومد تو ذهنم لبخند اومد رو لب هام.حاجی این پسر جونمه.ببین...رفیقم دیگه،چی بگم ازش؟؟!!!مهربون،با ادب،با شخصیت،با معرفت،خوش اخلاق.این هایی که گفتم صفات فرشته نیست هااا،صفاته علیرضاست.واقعاً پسر خوبیه،خدا را شکر می‌کنم که خدا اینو توی مسیرم قرار داد که باهاش دوست بشم. البته این طور نیست که هر روز همو ببینیم ها،این هم شاید هفته ای یکی دو بار ببینمش،ولی خوب چه دیدنی؟!!واقعاً دوستش دارم.یه چیزی یواشکی بگم؟امسال واسه تولدم فقط دو نفر بهم کادو دادن،یکی مامانجون(۲۰۰تومن پول)و یکی دیگشون همین علیرضا البته هنوز هم نداده ها،یا نمیدونم اصلا چی میخواد بده،ولی از یه هفته پیش میگه کادوت پیش منه و میخوام بهت یه کادو خیلی گنگ بدم،خلاصه که خیلی میخوامش عشقه عشق. خوب بزار از ترس وعلایقی که فعلا دارم واست بگم، اول ترس هامو میگم:اول از همه که در حال حاضر بزرگترین ترسم اعتماد کردن به آدم‌هاست،واقعاً دوست ندارم به کسی خیلی اعتماد کنم،حتی به همین علیرضا که گفتم چقدر دوستش دارم.میترسم به کسی اعتماد کنم و از اعتماد کردن بهش ضربه بخورم.دومین ترسم،ترس از دست دادن نزدیکانمه واقعاً عذابم میده این ترس. اینکه نکنه یه وقت کسی یه چیزیش بشه و من از دستش بدم.واقعاً ترس از دست دادن نزدیکانم برام سخته. خب ول کن دیگه ترسو.از علایقم بگم: واقعا واقعا واقعا چند وقتیه به قهوه و چیز های مربوط به علاقه شدید پیدا کردم. جوری که دیروز تولدم بود رفتم یه مغازه قهوه فروشی پیدا کردم و قرار شد از امروز برم سرکار ولی خب خوابم برد و فردا میرم ببینم چی میشه.!ولی به خودم قول میدم یه روزی به یه جایی رسیدم که دستم به دهنم رسید همه لوازم  قهوه و قهوه خوردن رو واسه خودم بخرم حتی اگر ازشون استفاده هم نکنم. دیگه از علایقم بگم.به طبیعت و گل و گیتار زدن هم علاقه پیدا کردم. آواز خواندن هم که از قدیم عاشقش بودم.دوست دارم این آخره نامه در مورد عاشق شدن هم بنویسم...الان که اینجام واقعا احساس می کنم جای یه نفر تو زندگیم خالیه،یکی که باهاش حرف بزنم،بغلش کنم،بوسش کنم، انگیزم باشه واسه ادامه راه،.اگر الان که داری این نامه رو میخونی به  همچین کسی رسیدی که الان کنارته بهش بگو لعنت بهت که انقدر دیر اومدی.ولی ببین... بازم دمت گرم که اومدی. الان که اینجا نشستم با اینکه هنوز هم چنین کسی رو ندیدم ولی دوست داشتنش رو حس می کنم،عشق به خانواده ام رو حس میکنم. همه تلاشم واسه رفاه خانواده ام هست که بتونم اونا رو خوشحال نگه دارم،{چیزی که از بابام یاد گرفتم}میخوام از اینجای نامه رو دلی بنویسم... می خوام در مورد چیزهای حرف بزنم که الان دارم و، چیزهایی که دوست دارم ۵ سال دیگر داشته باشم و بهشون رسیده باشه.الان که اینجام احساس می کنم بابام زیاد دوستم نداره و بهم احترام نمیزاره.نمیدونم، شاید من دارم اشتباه میکنم،ولی خوب حسی که الان دارمه.مامانم که زندگیمه.می‌خواستم در موردش حرف نزنم چون فکر نمی کنم بتونم در موردش توی یه نامه حرف زده باشم. ولی اینو میگم و بس.♡مامانم خوده خوده زندگیمه♡  آجی هام رو خیلی دوستشون دارم. ریحانه که لعنتی شوهر خوب گیرش نیومده،تا ببینیم چی میشه.ولی الان واقعاً دوست دارم اتفاق‌هایی خوب واسش بیفته.نگین هم که فکر کنم سال دیگه یا دو سال دیگه کنکور داره.و از حالا درحال کلاس رفتنه.از صمیم قلبم می خوام به اونجایی که دوست داره برسه.علی داداشم هم که دم مغازه برنج فروشی سر کوچه کار میکنه و اتفاقاً یه پژو پارس سفید هم پارسال نوشت، که پنج شش ماهه دیگه بهش تحویل میدن اون هم خوشبختیش آرزومه... بغض کردم.الان که واسشون آرزوی خوشبختی می کنم،همین جوری الکی نیست،حس می کنم اون هاهم واسه من خوشبختی آرزو می‌کنن که من انقدر از ته قلبم موفقیتشون رو میخوام.رااااستی میخوام راجع به چیزی که خیلی وقته ذهنمو در گیر کردم هم بنویسم... یه چیزی خیلی وقته که واقعا ذهنمو درگیر کرده،این که آیا واقعاً ممکنه ۵ سال دیگه یا اصلا در آینده،از این چیزی که هستم،به اون چیزی که می خوام برسم؟؟؟!!!آخه همش احساس می کنم خیلی فاصله است بین چیزی که هستم،و چیزی که می خوام باشم.ممکنه از بین این بی امکاناتی و زمین چمن داغون به اون امکانات و زمین تمرینی های خوب آلمان برسم؟؟؟!!!از این بی پولی و حس بدرد نخوری که دارم،به یه درآمدخوب برسم و حس این را داشته باشم که برای خانواده ام به درد بخور هستم؟؟؟!!! کلاً از این زندگی که واقعا ازش راضی نیستم و توش چیزی ندارم که بهش افتخار بکنم،به زندگی پر از موفقیت،و شاد و با برنامه برسم؟؟!!بزار رُک بهت بگم؛امیر حسین خان... جایی که الان هستم و اصلا دوست ندارم. زندگی که الان داخلش هستم خیلی فاصله داره  با زندگی ایی که مدنظرم هست. واقعاً امیدوارم الان که داری این نامه رو میخونی این حس رهام کرده باشه و زندگیم پر از موفقیت شده باشه.البته بازم خدا رو شکر می کنم،ولی واقعاً زندگی که الان دارم می کنم با زندگی که دوستش دارم زمین تا آسمون فرق میکنه.یعنی میرسه روزی که با ماشینم تو خیابون های آلمان حرکت کنم و  احساس خوشبختی بکنم؟؟؟حسی که واقعا الان در حال حاظر ندارمش.این هارو این آخر نوشتم که یادم نره از کجا به جایی که الان نشستم دارم این نامه رو میخونم رسیدم.از یه زندگی کسل کننده که بعضی  وقتا حتی فکر خودکشی هم از تو سرم رد میشه. ولی با این وجود کمکی اطرافیانم و خانواده ام را برای رسیدن به موفقیتم حس می کنم. و مطمئن هستم اگر پشتیبانی و کمک خانوادم نبود هییییچ موقه به همینی هم که الان هستم نمیرسیدم.من زندگی ام رو به اونها مدیونم. و در آخر میخوام این را بگم؛امیرحسین عشقم...الان بعد از ۵ سال به هرجا که میخواستی رسیده باشی و نرسیده باشی،به هرچی که می خواستی دست پیدا کرده باشی ودست پیدا نکرده باشی،به چیزی که میخواستی رسیده باشی ونرسیده باشی.بازم هم با همه ی وجودم امیر حسین آینده ام را دوست دارم. مثل الان که با همه کم و کاستی ها باز هم خودم را دوست دارم.چون من میدونم که فقط خودم پشت خودم بودم. این جمله دقیقا از امیر حسینی است که تو اتاق سی متری خودش تو خیابون امام خمینی روی زمین دراز کشیده و این نامه رو مینویسه به امیرحسینی که الان ۵ سال بزرگتر شده و  نمیدونم تو چه وضعیتی هست؟؟!!و به کجاها رسیده و نرسیده.ببین...♡دوست دارم♡اینو فقط خودتو خدای خودت میدونین که الان که اینجا هستی چقدر سختی کشیدم، پس حرف بقیه و فکر بقیه واست مهم نباشه. امیرحسین تو خودت بودی که تو سختی ها دست خودت رو گرفتی بلندش کردی.خب دیگه من برم به بقیه زندگیم برسم.مواظب خودت باش،5سال دیگه میبینمت.♤دوست دارم...♤ 《یاحق》

Load more comments

Sign in to FutureMe

or use your email address

Don't know your password? Sign in with an email link instead.

By signing in to FutureMe you agree to the Terms of use.

Create an account

or use your email address

You will receive a confirmation email

By signing in to FutureMe you agree to the Terms of use.

Share this FutureMe letter

Copy the link to your clipboard:

Or share directly via social media:

Why is this inappropriate?